اولین بانونوشت
یکشنبه, ۵ خرداد, ۱۳۸۷ ۲۲:۵۹خانومی من! چرا من احساس می کنم این خطاب کردن را دوست دارم ولی راضیم نمی کند؟ چرا احساس می کنم با این واژه نمی توانم تمام حسی را که به تو دارم بیان کنم؟
چطور می توانم با یک خطاب کردن بگویمت که چطور مرا از آنهمه خاطرات آشفته زجر آور بیرون کشیدی و زندگی دوباره ام بخشیدی؟
چطور می توانم بگویم که اگر نبودی نبودم؟ نه! از فلسفه نمی گویم. اگر نبودی دلیلی برای بودن نداشتم.
چگونه می توانم به روزهای زیبایی که با تو داشتم فکر کنم و بدون اینکه صدایم بلرزد صدایت کنم؟
ولی نه! نادر ابراهیمی می گوید خاطرات را رها کن. درست می گوید. دوست دارم به این لحظه ای که دارمت فکر کنم که از لحظه پیش بسیار لذت بخش تر است. می خواهم به روزهایی فکر کنم که هستم و هستی و هیچگاه از این بودن خسته نخواهیم شد.
دوست دارم به روزهایی فکر کنم که حتی از شیراز هم بهتر است. می توانی تصورش کنی؟ معلوم است که می توانی. لیاقت تو خیلی بیشتر از این حرفهاست. ولی من…
هنوز هم می گویم که رخصت آوردن نامت بر زبانم از فرصت شنیدن نام کمترینم از زبانت بسیار شیرین تر است. حتی اگر آنطور که دوست داری و کم صدایم می کنی، صدایم کنی. و چقدر زیباست که چنین خطاب کردنی را چرک و دستمالی نمی کنی. و تو چقدر در عشق توانایی.
گاه که می آزارمت، گاه که زخم بر دلم می زنم و اشک بر چشمانت جاری می کنم، می خواهم دنیا تمام شود تا یک قطره دیگر اشک از آن چشمان رویایی جاری نشود. چطور با آن چشمهایت چشمان مرا می ستایی؟ مگر می شود؟ مگر می شود کبر را در اختیار داشت و حقارت را ستود؟
خانومی من! می ستایمت…




خانومی گفته است :
۶م خرداد, ۱۳۸۷ در ۰۱:۰۲
چی بگم من؟
چی می تونم بگم؟
الان کاملا” آمادگی دارم به توصیه ی نادر ابراهیمی عمل کنم. به شرطی که اجازه داشته باشم پنجم خرداد هزار و سیصد و هشتاد و هفت رو واسه خودم نگه دارم!
مرسی امینم!
مرسی مرد من!