تیترآنلاین، کافه تیتر، بورقانی، سنتوری، اتیقه…
شنبه, ۲۷ بهمن, ۱۳۸۶ ۱:۱۵چقدر زود همه چیز خاطره می شود. چقدر تلخ باید به صفحات خالی و درهای بسته نگاه کرد. چقدر این زندگی بی رحم است. باز با آه و ناله نیامدم. بعد از چند ماه آمدم که بمانم.
امروز سالگرد اولین جلسه تیترآنلاین است. جلسه ای که در کافه تیتر برگزار شد. و امروز چقدر زود است اگر بگویم دیگر نه کافه تیتری وجود دارد و نه تیترآنلاینی. چقدر شور، چقدر انرژی، چقدر برنامه. درست مثل بهنام و بیتا که چه خوابها که برای کافه زیبا و دوست داشتنیشان ندیده بودند. و چه خوابها که برای هردوی اینها تعبیر نشد ولی…
زندگی بی رحم است. نه اماکن مقصر است و نه وزارت ارشاد. نه اصولگرا عددی است و نه اصلاح طلب. این نفس زندگیست که حسرت می آفریند. یادش بخیر را وقتی می گوییم که…
چقدر حرف برای گفتن دارم. چقدر باید بنویسم. چقدر بدهکارم. من به قلم بدهکارم. امیدوارم این زخمها از پای نیندازندم.
پارسال چنین روزی یکی از بهترین روزهای زندگیم بود. زندگی، زندگی، زندگی… تمامش امید بود و حرکت و شوق. و چقدر با همان پتانسیل پیش رفتیم. ولی انرژی هم تمامی دارد.
دلم برای همه آنها که پارسال امروزشان را با من در کافه تیتر بودند و یا بعدا به روزنامه آمدند تنگ شده است: گل سرسبد جمع استاد علی بهزاد، فرزان اشافی، رضا دهشیری(میلادش مبارک)، حمزه غالبی و خواهرش، مهدی کریمی، علی رستگار، شاهد حلاج نیشابوری، آرش محمدی، سپیده اسماعیلی ساراب، مونا منفرد و سجاد خداکرمی.
آنها که در این جلسه نبودند باشد تا سالگرد انتشار اولین شماره روزنامه.
از تیتر که بگذریم می رسیم به بغضی دیگر. احمد بورقانی عزیزتر از جان. آنقدر بزرگترها گفته اند که روی زیاده گویی ندارم. دوستش دارم. از سفر که آمدم اعلامیه اش سر خیابان آتش بر جگرم زد. دوستش دارم.
سنتوری هم آمد. نتوانستم خودم را کنترل کنم. دانلودش کردم. بارها دیدم و خسته نشدم. ولی قول می دهم هر زمان که رسما به بازار آمد دو نسخه بخرم. باور کنید هرچه با نفسم جنگیدم نتوانستم دانلود نکنم. زیبا بود. زیبا بود. زیبا بود.
به هرحال از این پس اینجا می نویسم. «اتیقه» را از تلفیق اسم و فامیلم ساخته ام. با اجازه از حسین درخشان (هودر) و علی پیرحسین لو(الپر) که ازسبکشان تقلید کرده ام.
برای امشب زیاد هم گفتم.
باشد تا بعد…





فرزان گفته است :
۲۷م بهمن, ۱۳۸۶ در ۱۸:۳۳
دلم بشدّت گرفت …
این روز ها به دنبال دلیلی برای گرفتن دلم می گردم.
دلیل تو آنقدر محکم است که می شود برای یک هفته روی دلگیر شدنم حساب باز کنم …
نمی دانم؟ فکر می کنم که همه من را دوست دارند و می خواهند مرا به این خواسته ناچیز – دلگیری – برسانند.
تو با این یادآوری بجا ، احمد بورقانی با رفتنش و محمدرضا جعفری جلوه با آن لبخند زیرکانه و سنتوری ای که در طی دو روز هفت بار دیدمش…
دلگیر شدن در ایران امروز معجزه نیست؟! تنها خواسته ای است که به آسانی برطرف میشود!
______________________________________
امین تقی خانی: راست میگی. منم همینجوری شدم. عزیزم… کار دل … تمومه! عزیزم… عزیزم
بچه ی خپل کوتوله گفته است :
۲۷م بهمن, ۱۳۸۶ در ۲۰:۳۴
پس بلاخره نوشتی اتیقه ی عتیقه!
خوشحالم که باز شروع کردی!
هر چقدر که پایان هایی- از این دست که تو گفتی -حسرت بر انگیزن شروع ها قشنگن.به ویژه شروع دوباره و به ویژه شروع دوباره ای که بعد از کلی انتظار باشه.
و خوشحالم که نوشتن دوباره ت تلخی نبودن موقتی” تیترآن لاین” رو کم رنگ تر می کنه.
و…
یادت باشه که اومدی بمونی!
فهیمه گفته است :
۲۸م بهمن, ۱۳۸۶ در ۰۱:۳۷
سلام!!!
روزگار زود میگذره و خوبا رو هم زود با خودش میبره.چه خاطراتی
تیتر آنلاین برای من که همیشه زندست.
انقدر خاطرات خوبی باهاش مزه مزه کردم که نمی تونم باور کنم نیست.
من در فرافکنی به سر می برم
امیدوارم از سفر زودتر برگرده و دوباره خوبی ها رو با خودش بیاره.
وبلاگ که دوباره برگشت .قدمش بر سر چشم
آخ جون بازم حرف حساب می خونیم . تو این زمان مهجوریت نیکی
خوش قدم باش و خوبی ها رو زیاد کن
رضا گفته است :
۱۰م اسفند, ۱۳۸۶ در ۱۱:۰۶
سلام عتیقه!
نمی دونم هدفت از یادآوری این خاطرات چیه، نمی دونم که می خوای دوباره به یاد رون روزا دلمون شاد شه یا اینکه می خوای به خاطرات فرصت سوزی ها و ندونم کاری های خودمون دلمون رو با حسرت پر کنیم.
ولی فقط اینو می دونم که وقتی که سال پیش بعد از مراسم تولدم با همون لباس و کادوهایی که آبجی خوبم و چند تا دیگه از بچه ها با آوردنشون شرمندم کرده بودند به کافه تیتر اومدم، حس کردم که خدا بهترین هدیه زندگیم رو به من داده، و اونم چیزی نبود به جز عشق، زندگی و دوستای خوبی مثل اتیقه، سجاد، فرزان بی وفا، شاهد، سپیده، مونا و استاد بهزاد.
ولی امسال وقتی تو جشن تولدم بودم به جای اینکه به فکر متولد شدن دوباره خودم باشم، بیشتر به فکر این بودم که چرا خدا نذاشت تا کیک اولین سال تیتر آنلاین عزیز رو فوت کنیم.
شاید خدا خواست بهمون بفهمونه که ” ید ا… فوق ایدیهم” یعنی که این هدیه من بود به شما ولی شما قدرشون رو ندیونستید، ازتون گرفتمش!!!
به امید هدیه دوباره از جانب خدا.
shahed گفته است :
۲۱م دی, ۱۳۸۷ در ۲۰:۲۱
ارادت لطف داری